نگاهِ آفتاب

انسان یک حیوانِ اجتماعی‌ است؛ موجودی ا‌ست هوشیار و اجتماعی. انسان در یک جنگل دوردست، تنها زندگی نمی‌کند، بلکه حیات او روی زمین و وابسته به‌ جمع است. بنابراین، ارتباط و تماس با جامعه برای حیات انسان ضروری‌ است.

شاید انسانِ امروز گمان می‌کند که تنهاترین نسل از گونه خود است؛ در حالی‌که نسل‌های گذشته نیز به قدر او تنها بوده‌اند؛ ولی انسانِ معاصر بیشتر با روی ناخوشایند و منفی تنهایی آشناست و با لذّت «خلوت» بیگانه است، شکل مثبتی از تنهایی که در آن تنهایی به فرد تحمیل نمی‌شود بلکه او برای تأمل در جهان پیرامون و نیز جهان درونی خود، تنهایی و انزوا را آزادانه انتخاب می‌کند.

در ادبیات دینی و عرفانی ایرانی‌ها، هیچ‏کس به اندازه جلال‌الدین محمد مولوی (604 – 672 ه. ق) به موضوع تنهایی نپرداخته است. او عارفی است که سودای کاستن از رنج انسان دارد و مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی را با خلاقیت ادبی خود درآمیخته و از درد و رنج تنهایی انسان سخن گفته است.

 

در ادبیات مولانا، تنهایی مفهومی عمیق‌تر از آن چیزی دارد که در ادبیات فیلسوفان اگزیستانس و یا جامعه‌شناسان و روان‌شناسان به‌چشم می‌خورد. تنهایی در نگاه مولوی نه چون تنهایی اگزیستانسیالیست‌ها، تلخ و ابدی است و نه نتیجه‌ ضعیف‌شدن پیوندهای میان‏فردی؛ او تنهایی را نتیجه‌ دورافتادگی معنوی انسان می‌داند.

فیلسوفان وجودی، آدمی را موجودی تنها، محکوم، مضطرب، گسسته از اصل، غریب و آواره در این جهان می‌‌دانند. طبق دیدگاه فیلسوفان اگزیستانسِ الهی‌اندیش انسان موجودی است که از درگاه خداوند و بهشت رانده شده و محکوم به زندگی در جهان مادی شده است و حالیا اسیر محدودیت‌ها، بیگانگی‌ها و اضطراب‏‌های خود است.

 

او در این دنیا همواره با یأس و ناکامی روبه‏‌روست و در همه لحظات زندگی این حالات را تجربه می‌‌کند. فیلسوفان اگزیستانس این حالات را «وضعیت‌های مرزی» می‌‌نامند. وضعیت‌های مرزی مثل پیری و سالخوردگی، بیماری، ورشکستگی، ناکامی، فقر، یأس به اعتقاد آنان آشکارکنندۀ گوهر اصیل هستی‌اند.

آنچه امروز ما را واداشته که درباره تنهایی سخن بگوییم، تکثیرِ تجربه تنهایی است؛ دیگر در تجربه تنهایی تنها نیستیم و این به ما فرصت داده که درباره‌اش گفت‌و‌گو کنیم. این جستار در پی واگویی دو کلان‌‏روایت «سنتی» و «مدرن» از تنهایی در فرهنگ ماست و منظور از «ما»، انسان‌‌هایی هستند که در ایرانِ فرهنگی زندگی می‌‌کنند.

 

یکی از دشواری‌‌های انسان امروز، «تنهایی» است و در فلسفه روش تحقیق در علوم انسانی می‌‌توانیم سه رویکرد یا سرمشقِ تفسیری، اثباتی و انتقادی را در نظر گرفته و به مطالعه و شناخت تنهایی بپردازیم.

بدن نشان فردیت و جدایی همیشگی ما از «دیگری» است. اما «روح» ما به راحتی «جذب» می‌‌شود و خواهان یگانگی است. این دو کشش متضاد در سرتاسر زندگی با ماست. ما مادام که زنده‌ایم و بدنی داریم تنهایی برای ما هم درد است و هم لذت، هم پاداش است و هم مجازات.

 

 تنهایی می‌‌تواند به ابزار «شکنجه» و «فشار» و «تحمیل» برای خُرد کردن فرد تبدیل شود. آنچه آن را می‌‌توانیم زندگی سالم و انسانی بنامیم، در گرو این خواهد بود که تا چه اندازه می‌‌توانیم موازنه‌ای میان تنها بودن و با دیگران بودن در زندگی خود برقرار کنیم.

تنهایی از درون‏مایه‏‌هایی است که در دو قرن اخیر، به‏‌ویژه از سوی فیلسوفان اگزیستانسیالیست مورد توجه قرار گرفته است. بسیاری آن را وجه تراژیک زندگی بشر، و جزو جدایی‏‌ناپذیرِ هستی انسان دانسته‏‌اند. اما «تنهایی» دقیقاً به چه معناست؟ آیا همگان از آن، یک معنا را مراد می‏‌کنند؟

برپایه گفته‏‌های شمس و مولانا دست‌کم در چهار وضعیت احساس تنهایی می‏‌کنیم: نخست، وقتی که در خلوتیم و کسی پیرامون ما نیست؛ دوم، هنگامی که خود را «بی‏‌او» می‌‏یابیم و احساس غربت می‏‌کنیم. سوم، زمانی که خود را بی‏‌کس و بی‏‌یاور می‏‌بینیم. و در نهایت، تنهایی به معنای فرد شدن از همه کسوت‌‏های بشری و این‏‌جهانی.

همه ما تجربه تنهايی را داشته‌ايم. گاه از آن گريخته‌ايم و گاه به آن پناه برده‌ايم. گاه، در نبودِ ديگران تنها بوده‌ايم و گاه در دلِ جمعی از آدم‌ها احساس تنهايی کرده‌ايم. تنهايی، تعاريفِ مختلف و مصاديق گوناگونی دارد. به تعبيری، تنهايی چه در سطح معنايی و چه در سطحِ مصداقی، طيف گسترده‌ای را در بر می‌گيرد.

 

در اين نوشتار می‌کوشيم با رجوع به ادبياتِ بحث از تنهايی، برخی از اقسام آن را از يکديگر تفکيک کرده و مختصات هرکدام را تا حدّی روشن کنيم.

No Internet Connection