نگاهِ آفتاب

گریز تنهایی و گریز از تنهایی؛ محمدسعید حنایی کاشانی

بدن نشان فردیت و جدایی همیشگی ما از «دیگری» است. اما «روح» ما به راحتی «جذب» می‌‌شود و خواهان یگانگی است. این دو کشش متضاد در سرتاسر زندگی با ماست. ما مادام که زنده‌ایم و بدنی داریم تنهایی برای ما هم درد است و هم لذت، هم پاداش است و هم مجازات.

 

 تنهایی می‌‌تواند به ابزار «شکنجه» و «فشار» و «تحمیل» برای خُرد کردن فرد تبدیل شود. آنچه آن را می‌‌توانیم زندگی سالم و انسانی بنامیم، در گرو این خواهد بود که تا چه اندازه می‌‌توانیم موازنه‌ای میان تنها بودن و با دیگران بودن در زندگی خود برقرار کنیم.

 

 

صورت‌‌های تنهایی

 

«تنهایی» را می‌‌توانیم به‌طور مفهومی و تجربی به‌صورت‌‌های متمایز زیر طبقه‌بندی کنیم: مابعدطبیعی، دانش‌شناختی، ارتباطی، هستی‌شناختی (بین‌ شخصی)، اخلاقی، وجودی، عاطفی (عشق)، اجتماعی (دوستی)، فرهنگی و کیهانی.

 

«تنهایی مابعدطبیعی» (metaphysical loneliness) جامع‌ترین و فراگیرترین صورت تنهایی است و بنیاد و زمینه همه صورت‌‌های دیگر است. این تنهایی دالّ بر این است که میان انسان و دیگر هست‌‌های این جهان جدایی بزرگی هست، تو گویی انسان در بیابان یا برهوتی است که هیچ آشنایی برای او نیست. در پهنه‌ای به گستردگی کهکشان‌‌ها انسان تنها و در جست‌وجوی معنا و صمیمیت و آشنایی است.

 

«تنهایی دانش‌شناختی» (epistemological loneliness) دالّ بر این است که آنچه انسان را از دیگر هست‌‌ها جدا و لذا تنها می‌‌کند «آگاهی» است و آگاهی این احساس را به انسان می‌‌دهد که گویی در خلأ یا فضایی خالی شناور است و نمی‌‌تواند به چیزی استوار و معنادار چنگ بزند. این نکته حتی در خصوص ارتباط با دیگر انسان‌‌ها نیز رخ می‌‌دهد. آگاهی انسانی همچون سوراخ یا حفره‌ای در هستی است، یا در واقع نیستی در دل هستی است.

 

«تنهایی ارتباطی» (communicative loneliness) بدان معناست که شخص بر فرض پشت سر گذاشتن موانع مابعدطبیعی و دانش‌شناختی برای چیرگی بر فهم و به دست آوردن معنا و صمیمیت نیازمند برقرار کردن ارتباط با دیگران است. اما این ارتباط به دلایلی مانند ضعف یا فقدان مهارت‌‌های اجتماعی و توانایی یا هوش برقرار نمی‌‌شود.

 

«تنهایی هستی‌شناختی» (ontological loneliness) احساسی است که از ناتوانی خودمان در حفظ هویت خودمان و یکپارچگی آن داریم. ما نمی‌‌توانیم بدون دیگران هویت خودمان را حفظ کنیم. هریک از ما برای داشتن هویت خودش و حفظ آن نیازمند دیگری است.

 

«تنهایی اخلاقی» (ethical/moral loneliness) بدان معناست که هریک از ما در آزادی و انتخاب و مسئولیتش تنهاست و خود باید به تمامی پاسخگوی اعمالش باشد. این ترسناک‌ترین نوع تنهایی است. به گفته سارتر، در نمایشنامه مگس‌‌ها، بهای آزادی تنهایی است، چون آزادی تنهایی و شرم را به همراه دارد.

 

«تنهایی وجودی» (existential loneliness) بدان معناست که زیستن انسانی در هر مرحله‌ای از خود، از تولد تا مرگ، با تنهایی همراه است و حتی مرگ نیز به این دلیل شاید برای انسان این همه ترسناک است که انسان می‌‌باید از همه متعلقات خود که در این جهان تنهایی او را پُر می‌‌کردند جدا شود و تنها به جایی برود که نمی‌‌داند کجاست و چه جور جایی است؟

 

«تنهایی عاطفی» (emotional loneliness) ناشی از شکست در «عشق» است و وقتی روی می‌‌دهد که ما ناتوان از داشتن همسر و روابط جنسی و تولید مثل هستیم. ما نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن و نوازش و پرستاری و حمایت متقابل داریم و یافتن شریکی برای خصوصی‌ترین اوقاتی که دور از جامعه و دیگران هستیم. «عشق» به همسر و فرزندان و خانواده راهی است برای زدودن این تنهایی.

 

«تنهایی اجتماعی» (social loneliness) ناشی از ناتوانی ما در دوستی و یافتن دوستان و همراهان و رفیقان و عضویت در اجتماعات است، یعنی روابطی که به ما کمک کنند با دیگران شریک و همکار شویم.

 

«تنهایی فرهنگی» (cultural loneliness) بدان معناست که افراد یا گروه‌‌هایی در جامعه احساس تعلق به جریان اصلی و حاکم جامعه ندارند، چون احساس می‌‌کنند که بیرون گذاشته شده‌اند یا طرد شده‌اند و به‌حساب نمی‌‌آیند.

 

«تنهایی کیهانی» (cosmic loneliness) حاکی از این احساس است که ما نه تنها به‌معنای مابعدطبیعی در جهانی زندگی می‌‌کنیم که هیچ شباهتی به آن نداریم و جدا و بیگانه با همه چیز هستیم بلکه این جهان اساساً با ما بر سر مهر نیز نیست و دشمن ماست. پس از این تعریف‌‌های اجمالی و کوتاه از این صورت‌‌های تنهایی می‌‌توانیم به این بحث بپردازیم که تنهایی را به‌طور مفهومی چگونه می‌‌توانیم تبیین کنیم و بفهمیم.

 

متن کامل این نوشتار را در شماره سوم نگاه آفتاب، بخش حکمت بخوانید.

 

 

No Internet Connection